سيد محمد باقر برقعى

53

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نيروى قرب تارها شد از كفم گيسوى تو * شد تنم چون تارهاى موى تو روزم از حسرت ، سيه مويم سپيد * كرد مشكين موى و سيمين روى تو قبلهء مسجود عامى كعبه است * كعبهء مقصود عارف كوى تو ماه را با صورتت نسبت خطاست * مهر را با طلعت نيكوى تو كى بدخشان چو لبت پرورده لعل * يا صدف چون رشتهء لؤلوى تو بدر ، هم از شرم رويت در سپهر * شد هلال امّا نشد ابروى تو خلد و فردوس و ارم بىقدر ماند * با همايون روضهء مينوى تو همچو گل صد چاك سازم پيرهن * هر نفس كز باد يابم بوى تو چشم مستت خون عشاقان بريخت « 1 » * لوحش للَّه نرگس جادوى تو اى خوش آن ساعت كه از نيروى قرب * بود جايم همچو گل پهلوى تو گريه و خنده مدام چشم من و لعل يار گريد و خندد * چو ابر و رعد كه در نوبهار گريد و خندد سبو به ميكده و جام باده در كف ساقى * به روزگار من و عيش يار گريد و خندد ز سوز عشق شكر خنده شاهدان پريوش * روان به پيكر من ، شمع‌وار گريد و خندد ز من بجو غم مجنون و شادمانى ليلى * چو سيب و نار كه بر شاخسار گريد و خندد صبا ز يوسف مصرى شميم وصل بياور * كه پير كنعان بىاختيار گريد و خندد سپند خال ، به طرف جمال يار ، تو گوئى * همان خجسته خليل است و نار ، گريد و خندد ز نامرادى فرهاد و كامرانى خسرو * هزار قرن دگر روزگار گريد و خندد شب فراق به ويران و صبح وصل ، بگلشن * چو جغد و بلبل ، دل زار ، زار گريد و خندد هميشه ديده « مشتاق » و نوك غمزه خوبان * چنان كه رستم و اسفنديار گريد و خندد

--> ( 1 ) - عشاق خود جمع است . عشاقان صحيح نيست شايد از جهت ضرورت شعر باشد .